گمشدن بهمعنای واقعی کلمه
مقدمه
این اولین نوشته من بصورت عمومیست؛ معمولاً متنهایی که مینویسم در دفترچه خاطراتم هستند و برای تنها مخاطب اون، یعنی خودم! مشوّق من برای به اشتراکگذاری تجربیاتم، خانوادهام و یکی از دوستان که هماکنون ویتنامه هستند، امیدوارم برای مابقی دوستان هم جالب باشه :)
معرفی خودم
اول از همه بگذارید یک معرفی اجمالیای از خودم داشتهباشم که بتونم شما رو با خودم هممسیر کنم. بنده جوانی نسبتاً لاغر با قدی متوسط، گیرافتاده در غربیترین نقطههای اروپا و پیچوخمهای فناوری و مفهوم زندگی هستم. فارغالتحصیل کامپیوتر بهشتی و الان ارشدم رو در پلیتکنیک پاریس، هوشمصنوعی و داده میخونم. علاقهمند به فوتبال، بازیهای ویدیویی و یادگیری زبانهای مختلف؛ گرچه که خیلی اهل فیلم، سریال و انیمه نیستم ولی سعی میکنم معروفها رو ببینم تا بتونم سر صحبت رو با دوستدارانشون باز کنم. از صحبت کردن با آدمها و شنیدن در مورد تجربیاتشون لذت میبرم و دوستدارم که نظریات مختلف رو بشنوم مخصوصاً وقتی باهاشون همنظر نیستم! از اون دسته آدمهایی هستم که در سکوت میجنگند؛ نه با مشکلات و دغدغههاشون، بلکه با چالشهایی که همیشه برای خودشون تعریف میکنن.
الانم که در اتاق خوابگاهی در حومه پاریس، پشت یک میزی که به دیوار شیشهای روبرو اشراف کامل داره نشستم و با لپتاپ دوستداشتنیم، که این سالهای پر از پیچ و خم رو همراه من بوده، در حال نوشتن ماوقع هفته گذشته هستم.
روز اول
برگردیم به دقیقاً هفته گذشته (5 مِی) ساعت 8 صبح، ایستگاه Massy TGV، روزی که قرار بود برای سفر 3 روزه کاری (مربوط به کارآموزیم) برم به Poitiers، شهری در مرکز غربی فرانسه، و برم پروتوتایپ جدیدی که در مرکزفرماندهی GEOBSYS طراحی کردند رو روش کار کنم. ایستگاه قطار مَسی مثل ایستگاههای مترو تهران بود، با این تفاوت که آدمها کوله و چمدان داشتند، بعضیها دوچرخه و اسکوتر و تعداد کمی هم با حیوان خانگیشون، و اینکه شما سگهایی رو میدیدی که بعضاً از صاحبشون بزرگتر بودند کمی غیرطبیعی بود. ازونجایی که تعداد صندلیها خیلی کم بود و تقریباً جایی برای نشستن نبود، به مدت 20 دقیقه ایستاده مثل مابقی منتظر موندم تا قطار برسه.
ایستگاه قطار پرسرعت Massy واقع در 25کیلومتری پاریس
قطار طبق انتظاری که میرفت سر ساعت حرکت کرد و باز هم طبق چیزی که انتظار میرفت، وسطای راه خراب شد :) خداروشکر که یکی دیگه از همکارها (Gwennaël که بهش میگیم گوئِن) هم تو همین قطار بود و کارهای هماهنگی رو انجام داد، چونکه 2ساعت تاخیر خورد!
گوئن مردی جوان (تقریباً 26-25ساله) با موهایی بلند به رنگ قهوهای تیره و موجدار، همراه با تهریش با چهرهای آروم و دوستانه همیشگیش اومد پیش من و گفت که صندلی کناریش خالی هستش و اگر دوستدارم بریم کنار هم بشینیم. با اینکه آدم اجتماعیای بنظر نمیاد، ولی روحیهش بهگونهای هستش که با همه میتونه ارتباط بگیره. اهل فیلم و سریال و بازیهای ویدیویی نیست؛ و بیشتر بهعنوان تفریح، شیرینیپزی میکنه و با اینحال رستورانهای گاسترونومی نرفته. در حین صحبت گوئن ازم پرسید که تابحال دویدم یا نه، من هم گفتم که به فوتبال خیلی علاقهمندم و براش از بازی کردن تو هوای 40+ درجه اندیمشک گفتم و فکر میکنم پیش خودش گفته این دیگه قراره بترکونه!
بعد از رسیدن به Poitiers، رئیس (Olivier، اولیویه) با ماشینش امد سراغمون؛ اولیویه آدمی میانسال با ظاهری معمولی ولی چِغِر، از آنهایی که حس میکنی هر لحظه ممکنه سرت فریاد بکشه و تمامی خواستههای نامعقول ممکن رو ازت بکنه. موهایی فر و کوتاه به رنگ قهوهای روشن و چهرهای نسبتا کشیده دارد و مثل اکثر فرانسویها بدون ریش و سبیل! در بین مسیر رفتیم مَکدو و نهار خوردیم و بعد ما رو به خونهش برد؛ خونه که چه عرضکنم، قلعکی (مینیقلعهای) در اطراف شهر، در منطقه «سَنْجُرجْ لِبَیَرجُ» (Saint-Georges-lès-Baillargeaux). بهعنوان هدیه و اینکه دست خالی نرم، زعفرانی بهعنوان هدیه با خودم بردم.

کارگاه اولیویه، یا همون مرکز فرماندهی GEOBSYS، مجهزترین کارگاه خانگیای بود که من تابحال دیدهبودم، از تجهیزات پدرم کاملتر بود! از انواع آچارها و پیچگوشتیها گرفته تا پرینترهای 3بعدی و کیتهای توسعه نرمافزار؛ حقیقتش رو بگم از فرانسویها انتظار نداشتم. فکر میکنم آخرین بار این بو رو تو انبار شیرآلات داییم استشمام کردهبودم، بوی مقوای مرطوب و کاغذهای قدیمی، با تهمایهای از چوب کهنه و گرد و خاک انباشتهشده. اولیویه یه دستی به میزش کشید و وسایل رو کمی جابجا کرد تا من بتونم لپتاپ عزیزم رو بگذارم روی میز و گفت: «از حالا این میز کار توست!»
میز کار اینجانب در کارگاه اولیویه!
گوئن و اولیویه پروژه جداگونهای برای نصب دستگاه GEOSTIX بر روی پشتبام داشتند و تو حیاط خلوت پشت خانه مشغول فعالیت شدند. هدفشون ایجاد یک ایستگاه RTK برای مصارف عموم بود که اون رو بهصورت رایگان در شبکه centipede در اختیار مابقی قرار دادند. اگر بخواهم توضیح مختصری بدم، کاربرد این ایستگاههای RTK برای بالابردن دقت دستگاههای تشخیص موقعیتمکانی هستند و میتونن دقت رو از متر به سانتیمتر افزایش بدن. اکثر این ایستگاههای رایگان هم برای کشاورزها هستش، یسری سرویس هستند که بهصورت پولی این خدمت رو ارائه میدن که خب اونا برای کاربردهای دیگری هستند و گستردگی و پوشش بیشتری دارند.
با اینکه گوئن و اولیویه ابزارهای زیادی داشتند ولی مهارت استفادهشون رو بنظرم نه؛ بعنوان مثال موقعی که با آچار آلِن داشت پیچی رو سفت میکرد، تمام زورش رو وقتی دامنه حرکتی آچار کم بود میزد و در نهایت هم سفتش نکرد!

گوئن در حال علامتزدن و اولیویه در حال نظارت
تقریباً بعداز ظهر بود که گوئن گفت لباسهات رو عوض کن که وقت دویدنه! من و گوئن همونجا تو کارگاه لباسهامون رو عوض کردیم و من لباس فوتبالیم رو پوشیدم. با اینکه هوا 12 درجه بود، من داشتم یخ میزدم و به گوئن گفتم: «بنظرت سرد نیست؟» یه نگاهی به دستای من انداخت که موهام سیخ شدهبود و یه لبخندی زد و گفت: «معلومه که نه! من بچه نورماندیم، عشقم هوای خنکه. بعدشم، هوای سرد همیشه بهتر از هوای گرمه! نگران نباش… بدویم گرمت میشه.» اولیویه هم که لباسش رو عوض کرد، یهو شروع کردیم به دویدن، دویدن از میان مراتعی که ارتفاعشون به پایین کمرم میرسید شروع شد و قطرات باران میخوردن به بدن و صورتم، الحق که چه صحنهای بود! در ادامه درختها دور تا دور رو احاطه کردن و فضا شبیه النگدره شد. بعد از 8-7 دقیقه دویدن، تمام بدنم گرفت. از پاها گرفته تا دستها و شانهها. در حالی که نفسنفس میزدم و تقریباً 10متری فاصله افتادهبود باهاشون، داشتم به این فکر میکردم که هر جوری که هست من نباید وایسم، برای من افت لاتی داشت؛ خیر سرم من تو هوا اندیمشک فوتبال بازی کردم و دوندهشون بودم. از یه جایی به بعد چشمام فقط جلو رو میدید و کنارهها داشت تار میشد. دلدرد و فکدرد و اینها رو میتونستم تحمل کنم، حالت تهوع هم که هی داشت شدیدتر میشد رو هم ایگنور کردهبودم، ولی از یجایی به بعد دیگه نشد، نتونستم… (همه اینا تو 15 دقیقه دویدن رخ داد :))

گوئن و اولیویه (از راست به چپ)
وایسادم و وقتی به عقب نگاه کردن دیدن من دارم راه میام، موندن تا بهشون برسم و بعد گفتم: «شما برید من میام! کارآموزیم SLAM هستش (Simultaneous Localization and Mapping: مکانیابی و نقشهبرداری همزمان) و برمیگردم» حالا من که صدام در نمیومد و چشمام نمیدیدن به خوبی، آخرم نفهمیدم متوجه شوخیم شدن یا نه. فقط پرسیدن که گوشیم همراهمه یا نه که من هم سر تکان دادم که آره و رفتند. من ماندم و مسیری که هر چه چشمام بیشتر باز میشدند و میدیدم، به زیباییش بیشتر پی میبردم.

جنگل مذکور و مراتع مختلف در مسیر
هر چه بیشتر میگذشت، بیشتر وارد فضاهایی میشدم که اصلاً در مسیر رفت ندیدهبودم! من معروفم به شباهت با کاراکتر زورو در وانپیس، اونم به این خاطر که مکانیابیم تقریباً صفره. من همیشه دوستدارم گم بشم، بهعنوان مثال مسیرهایی که میرم رو سعی میکنم بدون نقشه گوشی برم تا بهتر شه حس مسیریابیم و حتی دوستدارم مثل زمانهای گذشته، بدون تکنولوژی و با استفاده از نقشههایی که تو سطح شهر هستند، مسیریابی کنم؛ و حتی گاهی از مردم سوال میپرسم فلانجا کجاس! ولی الان جایی که من بودم هیچکس نبود، میان زمینهای کشاورزیای بودم که نقشهای هم اون وسط نبود. نقشه گوشی تنها نقشه قابل استفاده بود که بعد از گرفتن این عکسِ آخری خاموش شد :)

آخرین عکس گوشی قبل از خاموش شدن!
اینجا بود که بنده بهمعنای واقعی کلمه گم شدم. همانطور که گفتم خودم هم بدم نمیاد گم بشم، همینجوری در زندگی کردن گم هستیم. نه میدونیم از کجا آمدیم و نه میدونیم به کجا قراره بریم و به چی برسیم. قدمزدن رو هم که دوست دارم، همیشه جزو معدود چیزهایی بوده که برای هضمکردن دلتنگیها و دردهام به کمکم اومده. تصمیم گرفتم اینقدر راه برم تا برسم به مقصد. پس از کمی هضمکردن، داشتم به این فکر میکردم که ممکنه گوئن و اولیویه نگران شدهباشن. بعدش داشتم فکر میکردم که حالا واقعاً هم گم نشدم، مثلاً میتونستم برم مکدو و ازونجا برم هتل (نزدیک هم بودن) و ازونجا در مورد اطلاعات اولیویه سوال بپرسم. میتونستم سر جام وایسم تا اولیویه بیاد تو مسیر و من رو ببینه، ولی اگر مسیر رو اشتباه رفتهباشم چی؟ در این فکر و خیالها بودم که دیدم عه مسیر چه آشناس، فهمیدم دارم همون مسیر اول رو دوباره میرم. خلاصه که برگشتم و اونیکی دوراهی رو انتخاب کردم و بعد از 5 دقیقه پیادهروی رسیدم به مراتع بلند و کمی جلوتر گوئن رو دیدم که دم در خونه اولیویه منتظر من مونده.
نزدیکای ساعت 18 که شد، اولیویه رفت سراغ دو دختر کوچولویش تا اونها رو از مهد بیاره، دخترها هم خیلی خجالتی و تا نیمساعت اول پشت باباشون قايم میشدند. رُز و …(یادم رفت) که فک کنم 7 و 5 سالشون بود. بعد ازینکه از مهد اومدند رفتن تو حیاط تا با گوئن بازی کنند و اولیویه هم رفت آشپزخانه تا شام رو آمادهکنه. دخترها خیلی شبیه باباشون بودن، خیلی توصیف خاصی ازشون تو ذهنم نیست فقط برام عجیب بود که رُز از یه شال که انداختهبود دور گردنش به عنوان آویز دست استفاده میکرد، چون دستش که بنظر سالم بود.
روز اول کارآموزی ازم پرسیدهبودن که رژیم غذاییم چیه و چه چیزهایی میخورم و اهمیت دادن به این مسئله جالب بود برام. برای شام بوقلمون آماده کردهبود و گذاشتهبود تو فر و من هم در این حین برای درستکردن پوره سیبزمینی رفتم کمک اولیویه و ازش پرسیدم که به کمک نیاز داره یا نه، که گفت: «خوشحال میشم!» و درنهایت با همدیگه سیبزمینیها رو پوستکندیم و کمی صحبت کردیم. نقشه ایران رو آورد و ازم پرسید کجا زندگی میکردم و با نشوندادنش بهم گفت که باید کوههای زیبایی اون اطراف باشه! (اولیویه پروفسور IGN، موسسه ملی اطلاعات جغرافیایی و جنگلی فرانسه بوده) و منم براش از سدهای نزدیک اندیمشک گفتم و عکسها رو نشونش دادم.
اولیویه ذوق خوبی هم داشت، من رو برد به سمت گیاههای که تو حیاط پشتی کاشتهبود؛ ریحان، توتفرنگی، بلوبری و یکسری گیاه دیگه که اسماشون رو یادم نموند. من هم بهش گفتم که اتفاقاً ما هم حیاط بزرگی تو خونمون داشتیم و اینجا من رو یاد اون میاندازه. براش از درختهای مرکبات و بوی نارنج، لیمو و مراسم هرساله چیدنشون، نخل تو حیاط و خرماهاش (گرچه که موشها هر سال قبل ما خرماهاش رو میخوردن)، توتهای سفید و سیاه (که متاسفانه قطع کردیمشون) و بالنگ و مرباش تعریف کردم. از بوی درختِ شببویی که موجب میشد شبهای بهاری، با اینکه اتاق داداشم گرم بود، پنجرهها رو باز بذاریم تا با بویش به آرامش مطلق برسیم، گفتم.
در این حین، دختربچهها میومدن و خیلی دوستداشتن با مهمونشون بازی کنن و ارتباط بگیرن. دیگه یخشون آب شدهبود ولی مشکل این بود که من فرانسوی اونقدر خوب بلد نیستم! در خلال صحبتهای بچهها با گوئن سعی میکردم متوجه بشم داستانهاشون رو که یهجایی بهقدری تند و با کلمات عجیبغریبی حرف زدن که اصلاً نفهمیدم. از گوئن که پرسیدم گفت حقیقتش این اصطلاحاتی که بکار بردن، کلمات تازهای هستن که ساختن و برا فرانسویزبانها هم سخته فهمیدنش. و رُز که روی گوئن حساس بود، اشاره کرد: «ایشون اسمش گوئنل هستش، گوئن اسم دخترهاس ولی ایشون پسره.»
این دخترکوچکه هم هی عروسکش رو به من نشون میداد و میگفت: «پرنسس!». بعد از چندینبار گفتن، علاقهمند شدم بدونم اسم عروسکش چیه و ازش پرسیدم، در جواب گفت: «شِشْمِ». من که انتظار همچین اسم ناملموسی رو نداشتم، از مادرشون (کاترین) پرسیدم که فهمیدم گویا اسم عروسک «چشمه» هستش (فرانسویها چ رو بدرستی نمیتونن تلفظ کنن) که برگرفته از دختر همسایشون در پاریس که همبازی این دخترکوچولو بوده، برداشتهشده.
شام و کلاً وعدههای غذایی رو بصورت جالبی سرو میکنن. اول پیشغذا (Entrée) روی میز قرار دادهمیشه که سالاد بود. بعد از تقریبا 10-5 دقیقه، برمیدارن و غذای اصلی رو میارن که پوره سیبزمینی و بوقلمون بود. بعد از صرف شام، آوردن پنیر بهصورت اختیاری هستش، یعنی میپرسن شما میخواهی یا نه و خب ممکن هم هست بیارن به همون مدت 10-5 دقیقه. (شب اول گفتم نمیخورم و شب دوم گفتم آره لطفاً و خب آوردن. بستگی به منطقه، علایق به پنیرها متفاوته؛ فکر میکنم Comté محبوبترین باشه که من هم خوشم میاد و مثلاً Camembert برای منطقه نورماندی بود که خونه دوستم خوردم و بد نبود، ولی اینجا نداشتند) در نهایت هم نوبت به دسرها میرسه، و دسری که بچهها کلی شوقش رو داشتن چیزی نبود جز «پاسْتِکْ» (Pasteque یا همون هندونه خودمون :))
بعد از تمومشدن شام، اولیویه من رو برد به هتلی که رزرو کردهبودن و اشارهکرد که صبحانه هم داره. هتل 2ستاره ibis budget، هتلی تمیز، خوب و آرامی بود که برای من اتاقی ۳نفره رزرو کردهبودن. فکر میکنم اکثر مشتریهای این هتل برای رفتن به Futuroscope اومدن به این شهر، شهربازی بسیار بزرگی که فاز تکنولوژی و آینده داره و از معروفترین پارکهای آبی در فرانسهس.

عکس اتاق و صبحانههای سلفسرویس. کروسان، پاناُشوکولا و پنیرهای متفاوت
روز دوم
صبح بعد از خوردن صبحانه، منتظر اولیویه موندم که بیاد ولی 10 دقیقه تاخیر داشت که برام عجیب بود. دیدم رُز هم داخل ماشین نشسته، و اولیویه بهم گفت که امروز مجبور هستش برای دست رُز بره پیش پزشک و گویا دستش که کمی آسیب دیدهبوده الان دردش شدیدتر شده. کار که مثل روز قبل بود؛ بعدش نهار رو با گوئن از باقیمانده شام دیشب زدیم و وسطای روز هم اولیویه اومد. گویا دو ماه پیش که رُز با یکی از اقوام بازی میکرده، دستش آسیبدیده. بعد اولیویه تعریف میکرد که صحبتهای بین دو پرستار رو شنیده که یه بچه دیگهای که حالش ناجالب بوده، علتش این بوده که بچه قرص خواب خوردهبوده. پرستار با تعجب میپرسه «یعنی کدوم آدمی میتونه همچین کاری کنه و به بچه قرص خواب بده؟!» و جواب اونیکی پرستار این بوده که: «مادرش!». و این رو اولیویه وقتی تعریف میکرد لبخند خاصی داشت و اینجوری بود که ملت دیوونه شدن!
برای شام امروز اولیویه تصمیم گرفتهبود از زعفران استفاده کنه و فکر کنم اولین چیزی که جستجو کردهبود، برنج ایتالیاییای بود که با زعفران درست میکنن. بندهخدا زعفرانها رو درسته انداختهبود و برنج خیلی رنگ خاصی نگرفتهبود، حقیقتش رو هم بخواهید اصلاً بلد نبود برنج رو هم درستکنه. من این تلاشش رو که دیدم خوشحال شدم و رفتم کمی غذاهای ایرانی که درشون از زعفران استفاده میکنیم رو بهش نشون دادم. عکس زرشکپلو با مرغ رو که دید، گفت: «همین! من برنج این رنگی میخوام!» من هم براش کمی زعفران پودر کردم و با یخ گذاشتم که دم بکشه و گفتم که میتونه از آبجوش هم استفاده کنه. در نهایت خروجی کار خوب نشد ولی خب قابل قبول بود. و باز هم برای دسر، پاستک داشتیم که دخترها برایش کلی ذوق داشتند. در نهایت کاترین یسری شیرین آورد که گفت مخصوص شهرشون که نزدیک تولوز قرار داره هستش. شیرینیها امضاشون در گیاهِ اَنیسْ (Anise) یا بادیان رومی بود، طعمی خاص داشت و کمی نزدیک به رازیانه بود (طعمش با رازیانه متفاوت هستش). گویا کاربرد دیگهش در مشروبات الکلی هستش که اونجا برای فرانسویها محبوبتره، چون گوئن گفت اگر این مارک و اون مارک رو دیدهباشی، اونا انیس دارن. بعد گفت: «تویی که الکل نمیخوری، فکر نکنم جای دیگهای دیدهباشی!»
روز آخر
روز آخر فرا رسید و موعد دومین روز دویدن. امروز ظهر شروع کردیم و مسیر متفاوت بود. برای من کمی اوضاع دویدن بهتر، ولی ازونجایی که میدونستم نمیتونم پا به پایشان بدوم، برای همین زودتر اعلام برائت کردم؛ سعی کردم بیشتر پیادهروی کنم و از مسیر لذت ببرم. مسیر از یسری جاهایی میگذشت که مطمئن بودم تا شعاع 5 کیلومتری من هیچگونه آدم نیست؛ خیلی زیبا و لذتبخش بود.

بعد از رسیدن به خونه اولیویه، دیدم پشت ماشین با گوئن نشستن و دارن میان بیرون خونه. اولش فکر کردم اومدن سراغم چون مسیر اینسری طولانیتر بود و فکر کردن گم شدم (تقریباً یک ساعت شد)، بعد که ازم پرسیدن پرندهای که زخمی شدهبود رو دیدی یا نه، فهمیدم که مسئله پرندس. بهم گفتن سوار شم و اینکه فلاسکم رو پر آب کردهبودن. تو مسیر گفتن بریم اول پرنده رو برداریم و بعد بریم نهار KFC. رسیدیم بالاسر پرنده، دیدیم که خانواده دیگری که برای گردوندن سگشون اومدهبودن هم اونجا بودن. پرنده رو خانمه گذاشت تو جعبهای که اولیویه آوردهبود (دستکش و پتو هم آوردهبود) و بعد قرار شد ببرن تحویل دفتردار شهرداری بدن چونکه همسایه مسئول نگهداری از پرندگان اون منطقه هستش. گوئن جعبه رو برداشت که بذاره تو ماشین، یه عنکبوت نسبتاً بزرگ روی جعبه بود. من سعی کردم عنکبوت رو بردارم که تو لباس گوئن نره، درجا فرستادمش داخل جعبه! گوئن در حالی که جعبه دستش بود، نگاه تعجبآمیز من رو دید و شروع کرد به بلند خندیدن، و گفت: «اون که فکر نمیکنم پرنده رو بخوره، ولی مرسی که بهش غذا هم دادی!»

در نهایت هم روز آخر گذشت و موقع رفتن به ایستگاه قطار، اول با اولیویه رفتیم سراغ دخترها تا از مهد بیاریمشون. با اینکه دخترها خیلی شناختی از من نداشتند و حتی چند کلمهای بیشتر نتونستهبودن باهام صحبت کنن، ولی موقع خداحافظی چنان با انرژی بسیار زیادی دست تکون میدادن که آدم میگفت الان دستتون آسیب میبینه دوباره! احتمالاً انرژی مضاعفشون ازین ناشی میشد که نمیدونستن چطور بگن «خداحافظ!»